هديه هديه ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره

هديه خانم، مغز بادوم

1000 روز شیرین

سلام عشقم  امروز 1001 امین روز زندگی قشنگ شماست گل دخترم توی این روزهایی که کنار ما بود زندگیمون رو پر از عشق کردی هرلحظه با تو بودن مثل هزار بار طعم خوشبختی رو چشیدن  دختر نازنیم هر روز که کنار ما بودی هر دقیقه و هر ثانیه برای ما با ارزش ترین لحظه ها بود دختر قشنگم هدیه اسمونی من دلم برای روزهایی که رفته تنگه اما امیدم به هزاران روز اینده است روزهایی که در کنارت طعم شیرین زندگی شیرین تر از گذشته میشه عاشقتیمممممممممممممممممممم
10 آبان 1392

روزهای شیرین

سلام گلم تو این مدت که نتونستم برات خاطره ای بنویسم تقریبا همش ورامین بودیم یعنی روز 5 شنبه و جمعه هفته قبل کیان بودیم با عمه ذلفا و دایی داوود و مامان نرگس اینا شما هم حسابی با دختر عمه جونت زهرا خانم اتیش سوزوندین اما روز  شنبه 27 مهر ساعت 7 شب رفتیم ورامین البته بگم حسابی ترافیک بود و کلافه شدیم ساعت 12.30 تازه خسته و کوفته رسیدیم شما هم خواب بودی و وقتی رسیدیم بیدار نشدی اما صبح که بیدار شدی حسابی ذوق کردی و سریع مامان اکرم رو صدا کردی تا بیاد و بغلت کنه روز دوشنبه صبح هم پدرت رفت کرمانشاه برا مسابقه والیبال نظام مهندسی و ما ورامین موندیم کمک مامان اکرم کردیم شیرینی درست کردیم  من دست زندایی مریم و سوزوندم البته...
9 آبان 1392

شیرین زبان

سلام عشقم اول از همه بگم عید قربانت مبارک امروز عید قربان هست و دل من پر می کشه تا برسه با عزیزی دلم که امروز برای خدا قربانی کردن و حاجی حاجی حاجی شدن عزیز دلم مطلب دوم اینه که روز 15 مهر تولد عمه پانی بود که البته ما روز 17 مهر براش یه تولد کوچولو گرفتیم و حسابی به همه خوش گذشت گل دخترم این روزا خیلی خوش زبون شدی حرفات اونقدر شیرین و بامزه اسنتک ه دلم می خواد بخورمت مثلا وقتی غذا می خوری می گی مادر دستت درد نکنه البته اولین بار وقتی دایی احمد اینا روز جمعه اومدن اینجا همگی دور میز داشتیم غذا می خوردیم اینو گفتی از حرفای بامزه دیگه ای که می گی اینه که وقتی کار بدی میکنی و من دعوات می کنم خودت رو لوس می کنی و با گردن کج ولبای اویزون ...
24 مهر 1392

این روزها

سلام عشقم بازهم دیر اومدم شرمندههههههههههه اخه همه چی حسابی قاطی پاتی شدهههههههه جون دلم هفته پیش روز شنبه که می شد 30 شهریور خاله مریم و عمو مجید (دختر عموی مادر و همسرش) به همراه عمه محبوبه خاله زیبا(عمه و دختر عمه مادر)قرار بود بیان خونمون البته اومدن اما متاسفانه من دستم رو موقع سرخ کردن مرغ حسابی سوزندم و بیچاره ها به محض ورود با صحنه یه دست سوخته مواجه شدن و بیچاره ها حسابی ترسیدن و تو روزهای بعد هم مجبور شدن خودشون به کارا برسن اما در کل بد نبود به من که خیلی خوش گذشت چون اولا کار نمی کردم دوما همه نازم و می کشیدن  تو اون چند روز که اینجا بود یه روز با هم رفتیم بلیران که خیلی خوب بود شما و خاله زیبا کلی اب بازی کردی...
13 مهر 1392

رفت امد رفت امد

سلام گلم بزار برات بگم که این روزا همش در حال رفت و امد به ورامین و کیان و امل هستیم حسابی زندگیمون شده مثل ادمای خونه به دوش گل دخترم روز 20 شهریور عروسی دایی امیر و خاله انیتا (پسر عموی مادر) بود حسابی به هممون خوش گذشت گل دخترم  شما هم حسابی خودت رو تخلیه کردی و تا تونستی رقصیدی و به قول بابا سعید افه اومدی  دختر نازم همون روزا برات یه تبلت البته از اون مدلا که مخصوص بازی هستن خریدم اما شما فقط باهاش هلو هاواریو(سی دی تراشه ای الماس) نگاه می کنی گل دخترم امروز رفتیم کنار دریا و بعد هم رفتیم خونه مامان نرگس که البته عمه ذلفا هم اونجا بود و حسابی با زهرا و عمه پانی بازی کردین عشقم مثل همیشه عاشق اون بلبل زبونیات هستم م...
29 شهريور 1392

کودکانه

سلام دختر نازم امروز می خوام فقط از خودت بنویسم اینکه چه کار هایی انجام  میدید چه طور همه لحظه های زندگی مون و پر از خوشبختی می کنی البته اینو بگم که بعضی وقتا شیطنت رو از حد میگذرونی و من و تا حد دیوونگی عصبانی م یکنی اما باز هم عاشقتم  چون می دونم که همه اینا اقضای سن و سالت و این منم که کم تحملم اما دختر گلم از خودت بگم که این روزا حرف زدنت اونقدر واضح شده که تقریبا همه می فهمن که چی می گی البته هنوز هم بعضی کلمات مخصوصو خودت رو داری مثل حباب= حب حب ببین = ببیت ببینم = ببیتم لطفا = لفا زیبای خفته =  زیبای گفته موش و گربه = پیشو موش سیندرلا=سیندللا پنبه=سفید برفی نارنجی=نارنجیل دیگه=دیده دیگه...
18 شهريور 1392

اتفاقات روزهای گذشته

سلام گل دخترم جونم برات بگه روز 4 شنبه 6 شهریور به امید شرکت در جشن نامزدی پسر خاله ناتنی پدر رفتیم ورامین اما فرداش درست چند ساعت قبل از شروع مراسم پدر بزرگ داماد فوت کرد و مراسم به هم خورد  ایشالا خدا رحمتش کنه  روز 9 شهریور هم تولد سبحان بود دایی صادق جمعه 8 شهریور یه مهمونی کوچیک گرفته بود که پدر شرکت نکرد اما من و شما رفتیم  وقتی وارد شدیم برای سبحان شعر تولدت مبارک رو خوندی و بعد هم افتخار دادی و یه کم عربی رقصیدی  سبحان گلم ایشالا 1000 ساله بشی  امروز هم دوشنبه 11 شهریور هست و تازه اومدیم خونه   تور و خدا لبخند زدن این پسر رو ببین      ...
11 شهريور 1392

بازگشت

سلام گلم عشقم امیدم دختر قشنگم امروز شنبه 26 مرداد و من حدود یک ماه میشه که به وبلاگت سر نزدم خیلی خیلی شرمنده ام اما کلم یه مشکلی پیش اومده بود که همه ذهن مامان رو درگیر کرده بود و از طرفی دلم نمی خواست اینجا برات چیزای ناراحت کننده یادگاری بزارم گل دخترم  تو یک ماه گذشته تقریبا 8 روز ورامین بودیم و روز 14 مرداد تولد مامانی بود که نتونستیم جشن بگیریم و فردا شبش که مهمون داشتیم و دایی ناصر پدر با خونوادش و مامان بزرگ و بابا بزرگش اینجا بودن پدر یه کیک قهوه خرید که من خیلی خوشحال شده همون اخر هفته یعنی 5 شنبه 17 مرداد هم رفتیم کیان و تا شنبه بودیم و روز جمعه هم عید فطر بود شرمنده از اون روزا عکس نگرفتیم و با اینکه شما و عرشیا پ...
26 مرداد 1392

انچه گذشت

سلام گلم  دختر عزیزم تو چنر روز گذشته چند تا اتفاق افتاد که برات می نویسم امروز شنبه 29 تیر  اول اینکه روز 4 شنبه 19 تیر اولین روز رمضان بود  روز 5 شنبه ما رفتیم به ییلاقی به اسم ایرا البته مهمون دوستامون بودیم یعنی پدر و مادر لیلنا جون شما هم حسابی با هم بازی کردین و ما تا جمعه عصر اونجا بودیم و خیلی خوش گدشت واقعا هم منطقه زیبا و هم خوش اب و هوایی بود روز 5 شنبه گذشته یعنی 27 تیر هم رفتیم پارک که اونجا هم لیانا جون با پدرش رو دیدیم شماا حسابی به تبعیت از لیانا سوار تاب شدی البته بگم اونروز من متوجه شدم که گویا قبلا که با پدر رفته بودی سوار الاکلنگ هم شده بودی اون روز هم سوار شدی و حسابی بازی کردی همو...
29 تير 1392

هاپو

سلام عشقم امروز 18/4/92 هست اما من میخوام راجع به روز شنبه 15 تیر برات بگم که با هم رفتیم پیاده روی گل دخترم اون روز داشتم شما رو با کالسکه می بردم پاک(پارک) که یه هاپو کوچولو که قلادش دست یه اقا پسر 10 12 ساله بود دیدیم از اونجا که شما عاشق حیونا هستی من عمدا سعی کردم از کنار هاپو رد بشیم تا شما حسابی تماشا کنی اما بگم خودم داشتم سکته می کردم که ناگهان چشمت روز بد نبینه سگ شروع کرد به پارس کردن منم شروع کردم به جیغ کشیدن و شما هم همش میگفتی چعه(چخه)اینو از پدرت یاد گرفتی خلاصه یه اقای دیگه اومد و هاپو رو اروم کرد کل جریان شاید چند ثانیه طول کشید اما نکته جالبش در این بود که وقتی هاپو رفت من حسابی ترسیده بودم اما شما سعی می کردی منو ارو...
18 تير 1392